تبلیغات
بسوی بینهایت - ذبح عبدالله پدر پیامبر
بسوی بینهایت
ما آمده ایم تا سرباز مهدی فاطمه(س) شویم
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 خرداد 1390 توسط مصیب شجاعی

داستان نذر عبدالمطلب

از جمله مطالبى كه در مورد اجداد رسول خدا(ص)باید دراینجا مورد بحث قرار گیرد،داستان نذر عبد المطلب و ذبح عبد الله‏و حدیث‏«انا ابن الذبیحین‏»است كه از نظر ثبوت و اثبات و نیزكیفیت ماجرا مورد بحث قرار گرفته،و ما در اینجا نیز بطوراجمال مى‏گوئیم.

اصل حدیث‏«انا ابن الذبیحین‏»كه از رسول خدا(ص)نقل‏شده در كتابهاى محدثین شیعه و اهل سنت آمده است. مانندكتاب عیون الاخبار و خصال صدوق‏«ره‏»و تفسیر على بن‏ابراهیم و تفسیر مفاتیح الغیب فخر رازى (1) و منظور از ذبیح اول،عموما گفته‏اند حضرت اسماعیل علیه السلام بوده،و منظور از«ذبیح‏»دوم نیز را گفته‏اند«عبد الله‏»پدر رسول خدا«ص‏»بوده‏است.

و داستان ذبح عبد الله را نیز بسیارى از اهل حدیث و تاریخ وسیره نویسان با مختصر اختلافى در كتابهاى خود آورده‏اند (2) وداستان-كه خود در كتاب زندگانى پیغمبر اسلام برشته تحریردر آورده‏ایم-از اینجا شروع مى‏شود كه
سالها قبل از ریاست‏اجداد رسول خدا در مكه دو قبیله بنام جرهم و خزاعه در آنجاحكومت داشتند كه نخست جرهمیان بودند و سپس قبیله خزاعه‏آنها را بیرون كرده و خود در مكه بحكومت رسیدند.

و آخرین كسى كه از طایفه جرهم در مكه حكومت داشت ودر جنگ با خزاعه شكست‏خورد شخصى بود بنام عمرو بن‏حارث كه چون دید نمى‏تواند در برابر خزاعه مقاومت كند وبزودى شكست‏خواهند خورد بمنظور حفظ اموال كعبه از دستبرددیگران بدرون خانه كعبه رفت و جواهرات و هدایاى نفیسى راكه براى كعبه آورده بودند و از آنجمله دو آهوى طلائى و مقدارى‏شمشیر و زره و غیره بود همه را بیرون آورد و بدرون چاه زمزم‏ریخت و چاه را با خاك پر كرده و مسدود نمود و برخى‏گفته‏اند:حجر الاسود را نیز از جاى خود بركند و با همان هدایادر چاه زمزم دفن كرد،و سپس بسوى یمن گریخت و بقیه عمر خود را با تاسف بسیار در یمن سپرى كرد.این جریان گذشت ودر زمان حكومت‏خزاعه و پس از آن نیز در حكومت اجدادرسولخدا«ص‏»كسى از جاى زمزم و محل دفن هدایا اطلاعى‏نداشت و با اینكه افراد زیادى از بزرگان قریش و دیگران درصدد پیدا كردن جاى آن و محل دفن هدایا بر آمدند اما بدان‏دست نیافتند و بناچار چاههاى زیادى در شهر مكه و خارج آن‏براى سقایت‏حاجیان و مردم دیگر حفر كردند و مورد استفاده‏آنان بود.

عبد المطلب نیز پیوسته در فكر بود تا بوسیله‏اى بلكه بتواندجاى چاه را پیدا كند و آنرا حفر نموده این افتخار را نصیب خودگرداند،تا اینكه روزى در كنار خانه كعبه خوابیده بود كه درخواب دستور حفر چاه زمزم را بدو دادند،و این خواب همچنان‏دو بار و سه بار تكرار شد تا از مكان چاه نیز مطلع گردید و تصمیم‏به حفر آن گرفت.

روزى كه مى‏خواست اقدام به این كار كند تنها پسر خود راكه در آنوقت داشت و نامش‏«حارث‏»بود همراه خود برداشته وكلنگى بدست گرفت و بكنار خانه آمده شروع بكندن چاه كرد.

قریش كه از جریان مطلع شدند پیش او آمده و بدو گفتند:

این چاهى است كه نخست مخصوص به اسماعیل بوده و ما همگى نسب بدو مى‏رسانیم و فرزندان اوئیم،از اینرو ما را نیز دراین كار شریك گردان،عبد المطلب پیشنهاد آنانرا نپذیرفته وگفت:این ماموریتى است كه تنها بمن داده شده و من كسى رادر آن شریك نمى‏كنم،قریش به این سخن قانع نشده و درگفتار خود پافشارى كردند تا بر طبق روایتى طرفین، حكمیت‏زن كاهنه‏اى را كه از قبیله بنى سعد بود و در كوههاى شام مسكن‏داشت،پذیرفتند و قرار شد بنزد او بروند و هر چه او حكم كردگردن نهند،و بهمین منظور روز دیگر بسوى شام حركت كردند ودر راه به بیابانى برخوردند كه آب نبود و آبى هم كه همراه‏داشتند تمام شد و نزدیك بود بهلاكت‏برسند كه خداوند از زیرپاى عبد المطلب یا زیر پاى شتر او چشمه آبى ظاهر كرد و همگى‏از آن آب خوردند و همین سبب شد كه همراهان قرشى او مقام‏عبد المطلب را گرامى داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفت‏باوى دست‏بردارند و از رفتن بنزد زن كاهنه نیز منصرف گشته،بمكه باز گردند.

و در روایت دیگرى است كه عبد المطلب چون مخالفت قریش‏را دید بفرزندش حارث گفت:اینان را از من دور كن و خود بكارحفر چاه ادامه داد،قریش كه تصمیم عبد المطلب را در كار خودقطعى دیدند دست از مخالفت‏با او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر كرد تا وقتى كه بسنگ روى چاه رسید تكبیر گفت،وهمچنان پائین رفت تا وقتى آن دو آهوى طلائى و شمشیر و زره وسایر هدایا را از میان چاه بیرون آورد و همه را براى ساختن‏درهاى كعبه و تزئینات آن صرف كرد،و از آن پس مردم مكه وحاجیان نیز از آب سرشار زمزم بهره‏مند گشتند.

گویند:عبد المطلب در جریان حفر چاه زمزم وقتى مخالفت‏قریش و اعتراضهاى ایشان را نسبت‏بخود دید و مشاهده كرد كه‏براى دفاع خود تنها یك پسر بیش ندارد با خود نذر كرد كه اگرخداوند ده پسر بدو عنایت كرد یكى از آنها را در راه خدا-و دركنار خانه كعبه-قربانى كند،و خداى تعالى این حاجت او رابرآورد و با گذشت چند سال ده پسر پیدا كرد كه یكى از آنهاهمان حارث بن عبد المطلب بود و نام نه پسر دیگر بدین شرح بود:

حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالب-كه بگفته ابن هشام نامش‏عبد مناف بود-زبیر،حجل-كه او را غیداق نیز مى‏گفتندمقوم، ضرار،ابو لهب.

داستان ذبح عبد الله

با تولد یافتن حمزه و عباس عدد پسران عبد المطلب به ده تن‏رسید،و در اینوقت عبد المطلب به یاد نذرى كه كرده بود افتاد،و از اینرو آنها را جمع كرده و داستان نذر خود را به اطلاع ایشان‏رسانید.

فرزندان اظهار كردند:ما در اختیار تو و تحت فرمان توهستیم.عبد المطلب كه آمادگى آنها را براى انجام نذر خودمشاهده كرد آنانرا بكنار خانه كعبه آورد،و براى انتخاب یكى‏از ایشان قرعه زد،و قرعه بنام عبد الله در آمد،كه گویند:

عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود.

در این هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دست‏دیگر كاردى بران برداشت و عبد الله را بجایگاه قربانى آورد تا درراه خدا قربانى نموده بنذر خود عمل كند.

مردم مكه و قریش و فرزندان دیگر عبد المطلب پیش آمده وخواستند بوسیله‏اى جلوى عبد المطلب را از اینكار بگیرند ولى‏مشاهده كردند كه وى تصمیم انجام آنرا دارد،و از میان برادران‏عبد الله،ابو طالب بخاطر علاقه زیادى كه به برادر داشت‏بیش ازدیگران متاثر و نگران حال عبد الله بود تا جائى كه نزدیك آمد ودست پدر را گرفت و گفت:

پدر جان!مرا بجاى عبد الله بكش و او را رها كن!

در اینهنگام دائیهاى عبد الله و سایر خویشان مادرى او نیزپیش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعى از بزرگان قریش نیز كه چنان دیدند نزد عبد المطلب آمده و بدو گفتند:

تو اكنون بزرگ قریش و مهتر مردم مكه هستى و اگر دست‏بچنین كارى بزنى دیگران نیز از تو پیروى خواهند كرد و این‏بصورت سنتى در میان مردم در خواهد آمد.

پاسخ عبد المطلب نیز در برابر همگان این بود كه نذرى كرده‏ام‏و باید به نذر خود عمل نمایم.

تا بالاخره پس از گفتگوى زیاد قرار بر این شد (3) كه شتران‏چندى از شتران بسیارى كه عبد المطلب داشت‏بیاورند و براى‏تعیین قربانى میان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه بنام‏شتران در آمد آنها را بجاى عبد الله قربانى كنند و اگر باز بنام‏عبد الله در آمد به عدد شتران بیافزایند و قرعه را تجدید كنند وهمچنان به عدد آنها بیفزایند تا وقتى كه بنام شتران در آید،عبد المطلب قبول كرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند بازدیدند بنام عبد الله درآمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند بازدیدند قرعه بنام عبد الله در آمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند باز هم بنام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه كردند وقرعه زدند و همچنان عبد الله در مى‏آمد تا وقتى كه عدد شتران به‏صد شتر رسید قرعه بنام شتران در آمد كه در آنهنگام بانگ تكبیرو صداى هلهله زنان و مردان مكه بشادى بلند شد و همگى‏خوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نكرده گفت:من دو باردیگر قرعه مى‏زنم و چون دو بار دیگر نیز قرعه زدند بنام شتران در آمدو عبد المطلب یقین كرد كه خداوند به این فدیه راضى شده وعبد الله را رها كرد و سپس دستور داد شتران را قربانى كرده‏گوشت آنها را میان مردم مكه تقسیم كنند.

و شیخ صدوق‏«ره‏»گذشته از اینكه این داستان را در كتاب‏عیون و خصال به تفصیل از امام صادق علیه السلام روایت كرده، در كتاب من لا یحضره الفقیه نیز از امام باقر علیه السلام اجمال‏آنرا در باب احكام قرعه روایت كرده است (4) .

ولى در پاورقى همان كتاب من لا یحضره الفقیه فاضل‏ارجمند و صدیق گرانقدر آقاى غفارى حدیث مزبور را سخت‏مخدوش دانسته و از نظر سند،ضعیف و بى اعتبار خوانده،و این‏داستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرایان و محدثان عامه ذكر كرده كه در مقابل عقیده شیعیان كه معتقد به ایمان اجدادبزرگوار رسول خدا«ص‏»بوده‏اند،خواسته‏اند با جعل این حدیث‏جناب عبد المطلب را در زمره مشركانى قلمداد كنند كه براى‏خدایان خود فرزندانشان را قربانى مى‏كرده و یا نذر مى‏نموده‏اندو خداوند تعالى این عمل آنها را در قرآن كریم یك عمل زشت‏و شیطانى معرفى كرده و مى‏فرماید:

و كذلك زین لكثیر من المشركین قتل اولادهم شركاؤهم‏لیردوهم و لیلبسوا علیهم دینهم... (5)

و ملخص آنكه این عمل عبد المطلب،با آن شخصیت‏روحانى و مقام و عظمتى كه از وى نقل شده و رسول خدا بدوافتخار مى‏كند سازگار نیست زیرا در روایات آمده كه وى‏سنتهائى را بنا نهاد كه اسلام نیز آنها را تایید نمود،مانند:

حرمت‏خمر،و زنا،و قطع دست دزد،و جلوگیرى از كشتن‏دختران و نكاح محارم و طواف خانه كعبه عریان،و وجوب وفاءبنذر و امثال آن...

ولى در مقابل ایشان برخى دیگر از دانشمندان معاصر،همین‏سنتها را كه ایشان دلیل بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب،دلیل بر سیر تكاملى ایمان عبد المطلب دانسته‏و نشانه قوت آن گرفته و در تصحیح همین روایت‏«انا ابن‏الذبیحین‏»و داستان ذبح عبد الله اینگونه قلمفرسائى كرده‏اند:

...ما ملاحظه مى‏كنیم كه عبد المطلب در آغاز زندگى در حدى‏بوده كه حتى فرزندان خود را به نامهائى چون عبد مناف وعبد العزى (6) نامگذارى كرده،ولى تدریجا بحدى از تسلیم و ایمان‏بخداى تعالى مى‏رسد كه ایمان وى ابرهه-صاحب فیل-را مرعوب‏خود مى‏سازد،و بدانجا مى‏رسد كه سنتهائى را مانند قطع دست‏دزد،و حرمت‏خمر و زنا و حرمت طواف عریان،و وجوب وفاءبنذر...بنا مى‏نهد،و مردم را به مكارم اخلاق ترغیب نموده و ازاشتغال به امور پست دنیائى باز مى‏دارد،.. .

و بالاخره بمقامى مى‏رسد كه مستجاب الدعوه شده و بتها را یكسره‏رها مى‏كند...

و بخصوص پس از ولادت نوه عزیز و مورد علاقه‏اش حضرت‏محمد«ص‏»،بدان حد از ایمان مى‏رسد كه بسیارى از نشانه‏هاى‏نبوت آنحضرت را به چشم دیده و بسیارى از كرامات و نشانه‏هاى‏قطعى نبوت آنحضرت را مشاهده مى‏كند...

و بنابر این چه مانعى دارد كه گفته شود:اعتقاد اولیه وى آن بودكه چنین تصرفى در باره فرزند خود و چنین نذرى را مى‏تواندبكند...

و این مطلب را هم به گفته بالا اضافه كنید كه در شرایع گذشته‏حرمت و جایز نبودن چنین نذرى ثابت نشده بود،چنانچه در قرآن‏كریم آمده كه مادر عمران در مورد فرزندى كه در شكم دارد نذرمى‏كند كه او را به خدمت‏خانه خدا بسپارد تا خدمتكارى خانه‏خدا را انجام دهد،یا آنكه خداى تعالى پیامبر خود ابراهیم‏علیه السلام را به ذبح فرزندش اسماعیل دستور داده و امرمى‏فرماید...! (7)

و دوست دیگرمان دانشمند گرانمایه جناب آقاى سبحانى نیزدر كتاب فروغ ابدیت‏بدون دغدغه و خدشه و بصورت یك‏داستان مسلم و قطعى،داستان مزبور را نقل كرده،و در پاورقى‏آنرا نشانه عظمت و قاطعیت جناب عبد المطلب دانسته و گوید:

این داستان فقط از این جهت قابل تقدیر است كه بزرگى روح ورسوخ عزم و اراده عبد المطلب را مجسم مى‏سازد،و درست‏مى‏رساند كه تا چه اندازه این مرد پاى بند به عقاید و پیمان خودبوده است...! (8)

و ما در امثال اینگونه روایات كه نظیرش را در آینده نیزخواهیم خواند-مانند داستان شق صدر-مى‏گوئیم:اگر روایت صحیحى در اینباره بدست ما برسد،و اصل داستان و یا اجمال‏آن در حدیث معتبرى نقل شده باشد ما آنرا مى‏پذیریم،و استبعادو بعید دانستن داستان با ذكر شواهد و دلیلهائى نظیر آنچه شنیدیدنمى‏تواند جلوى اعتقاد و پذیرفتن حدیث و روایت معتبر را بگیرد،و خلاصه استبعاد نمى‏تواند بجنگ حدیث معتبر برود،زیرا اگربناى قلمفرسائى و ذكر شاهد و دلیل باشد طرفین مى‏توانند براى‏مدعاى خود قلمفرسائى كرده و دلیل بیاورند،و بلكه همانگونه‏كه خواندید،همان دلیلهائى را كه یك طرف دلیل بر ضعف وبطلان داستان دانسته،طرف دیگر همان‏ها را شاهد و دلیل برصحت و تقویت داستان مى‏داند،و از اینرو باید بسراغ سند این‏روایت‏برویم و براى ما بى‏اعتبارى این روایات و احادیث درحدى كه برادر ارجمندمان آقاى غفارى گفته‏اند هنوز ثابت نشده‏است.

و بلكه مى‏توانیم بگوئیم اگر ما این داستان را از بعد دیگرى‏بنگریم،همانگونه كه ذكر شد مى‏توانیم دلیل بر كمال ایمان‏عبد المطلب بگیریم نه دلیل بر ضعف ایمان او بخداى تعالى و یاخداى نكرده نشانه بى‏ایمانى او،زیرا عبد المطلب اینكار را براى‏تقرب هر چه بیشتر بخداى تعالى انجام داد نه براى هدفهاى دیگركه برخى عمدا یا اشتباها فهمیده‏اند چنانچه در گفته‏هاى برادر محترم ما بود،و از اینرو مى‏بینیم محدث خبیر و متتبع بزرگوارشیعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همین بعد مورد بحث قرارداده و از روى همین دید مى‏نگرد،و بدون ذكر سند و بعنوان یك‏داستان مسلم در كتاب نفیس خود«مناقب آل ابیطالب‏»اینگونه‏عنوان مى‏كند:

و تصور لعبد المطلب ان ذبح الولد افضل قربة لما علم من حال‏اسماعیل علیه السلام فنذر انه متى رزق عشرة اولاد ذكور ان ینحراحدهم للكعبة شكرا لربه،فلما وجدهم عشرة قال لهم،یا بنی ماتقولون فی نذری؟فقالوا:الامر الیك،و نحن بین یدیك فقال:

لینطلق كل واحد منكم الى قدحه و لیكتب علیه اسمه ففعلوا و اتوه‏بالقداح فاخذها و قال:

عاهدته و الان او فی عهده اذ كان مولای و كنت عبده نذرت نذرا لا احب رده و لا احب ان اعیش بعده

فقدمهم ثم تعلق باستار الكعبة و نادى:«اللهم رب البلد الحرام،و الركن و المقام،و رب المشاعر العظام،و الملائكة الكرام، اللهم‏انت‏خلقت الخلق لطاعتك،و امرتهم بعبادتك،لا حاجة منك فی‏كلام له‏»ثم امر بضرب القداح و قال:«اللهم الیك اسلمتهم و لك اعطیتهم،فخذ من احببت منهم فانی راض بما حكمت،و هب لی‏اصغرهم سنا فانه اضعفهم ركنا»ثم انشا یقول:

یا رب لا تخرج علیه قدحی و اجعل له واقیة من ذبحی

فخرج السهم على عبد الله فاخذ الشفرة و اتى عبد الله حتى اضجعه‏فی الكعبة،و قال:

هذا بنی قد ارید نحره و الله لا یقدر شی‏ء قدره فان یؤخره یقبل عذره

و هم بذبحه فامسك ابو طالب یده و قال:

كلا و رب البیت ذی الانصاب ما ذبح عبد الله بالتلعاب

ثم قال:«اللهم اجعلنی فدیته،وهب لی ذبحته‏»،ثم قال:

خذها الیك هدیة یا خالقی روحی و انت ملیك هذا الخافق

و عاونه اخواله من بنی مخزوم و قال بعضهم:

یا عجبا من فعل عبد المطلب و ذبحه ابنا كتمثال الذهب

فاشاروا علیه بكاهنة بنی سعد فخرج فی ثمان ماة رجل و هو یقول:

تعاورنی امر فضقت‏به ذرعا و لم استطع مما تجللنی دفعا نذرت و نذر المرء دین ملازم و ما للفتى مما قضى ربه منعا و عاهدته عشرا اذا ما تكملوا اقرب منهم واحدا ما له رجعا فاكملهم عشرا فلما هممت ان افی‏ء بذاك النذر ثار له جمعا یصدوننی عن امر ربی و اننی سارضیه مشكورا لیلبسنی نفعا

فلما دخلوا علیها قال:

یا رب انی فاعل لما ترد ان شئت الهمت الصواب و الرشد

فقالت:كم دیة الرجل عندكم؟قالوا:عشرة من الابل،قالت:واضربوا على الغلام و على الابل القداح،فان خرج القداح على‏الابل فانحروها،و ان خرج علیه فزیدوا فی الابل عشرة عشرة حتى یرضى ربكم،و كانوا یضربون القداح على عبد الله و على عشرة‏فیخرج السهم على عبد الله الى ان جعلها ماة،و ضرب فخرج‏القداح على الابل فكبر عبد المطلب و كبرت قریش، و وقع‏عبد المطلب مغشیا علیه،و تواثبت‏بنو مخزوم فحملوه على اكتفاهم،فلما افاق من غشیته قالوا:قد قبل الله منك فداء ولدك،فبینا هم‏كذلك فاذا بهاتف یهتف فی داخل البیت و هو یقول:قبل الفداء.ونفذ القضاء،و آن ظهور محمد المصطفى، فقال عبد المطلب:

القداح تخطى‏ء و تصیب حتى اضرب ثلاثا،فلما ضربها خرج على‏الابل فارتجز یقول:

دعوت ربی مخلصا و جهرا یا رب لا تنحر بنی نحرا

فنحرها كلها فجرت السنة فی الدیة بماة من الابل (9) كه چون تقریبا ترجمه آن بجز اشعار جالب آن قبلا در نقل‏داستان گذشته،از ترجمه آن خوددارى مى‏كنیم.اما روایت رابتمامى براى دوستان متتبعى كه بخصوص با تاریخ و ادبیات‏عرب آشنا هستند نقل كردیم تا معلوم شود كه هدف عبد المطلب‏از آغاز تا بانجام و در همه فصلها و فرصت‏ها یك هدف الهى بوده و بمنظور تقرب بخداى تعالى اینكار انجام گرفته،و همه جاسخن از خدا و ایثار و فداكارى در راه او و دعا و نیایش بدرگاه اوبوده،و مى‏توان این داستان را به گونه‏اى كه ابن شهر آشوب‏«ره‏»نقل كرده نمونه‏اى از عالى‏ترین تجلیات روحى و ایثار و گذشت‏و فداكارى عبد المطلب دانست،و بهترین پاسخ براى امثال‏فخر رازى بشمار آورد،و این شبهه را نیز با این روایت‏بگونه‏اى كه نقل شد برطرف كرد،اگر چه نقل مزبور در برخى ازجاها خالى از نقل اجتهادى نیست ولى از مثل ابن شهر آشوب‏كه خود خریت این فن و امین در نقل مى‏باشد،پذیرفته است.

آمنه در جد چهارم (كلاب بن مره) با عبدالله همسر خود شریك بود برادران و كسان او در شهر مدینه مى‏زیستند ولى پدر آمنه با خانواده‏اش مدتى بود كه در مكه اقامت داشتند.

پى‏نوشتها:

1-عیون الاخبار ص 1170 و خصال صدوق ص 56 و 58.تفسیر قمى ص 559 و مفاتیح الغیب ج 7 ص 155.

2-مصادر گذشته و سیره ابن هشام ج 1 ص.151-155.

3-و در پاره‏اى از تواریخ است كه قرار شد بنزد زن‏«كاهنه‏»قبیله بنى سعد كه نامش‏«سجام‏»و یا«قطبه‏»بود و در خیبر سكونت داشت‏بروند و هر چه او گفت‏بهمان گفته اوعمل كنند،و پس از آنكه بنزد وى آمدند او این راه را بآنها نشان داد،و در روایت صدوق‏است كه این پیشنهاد را عاتكه دختر عبد المطلب كرد و عبد المطلب نیز آنرا پسندید.

4-من لا یحضره الفقیه چاپ مكتبه صدوق ج 3 ص 89.

5-سوره انعام آیه 137.

6-در بحث قبلى گفتیم كه عبد مناف نام ابو طالب و عبد العزى نام ابو لهب بوده.

7-الصحیح من السیرة ج 1 ص 70-69.

8-فروغ ابدیت ج 1 ص 94.

9-مناقب آل ابیطالب ج/1 ص 15 و 16

درسهایى از تاریخ تحلیلى اسلام جلد اول صفحه 78

رسولى محلاتى

منبع:سایت حوزه




طبقه بندی: تاریخ اسلام، 
برچسب ها: اجداد رسول خدا، داستان نذر عبدالمطلب، ذیح عبدالله پدر پیامبر، ذبیح دوم، قربانی یکصد شتر بجای عبدالله،
دنبالک ها: تاریخ اسلام،
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا به نظر شما در مملکت اسلامی ما عدالت اجتماعی وجود دارد؟





نویسندگان
وصیت نامه شهدا
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان

قالب وبلاگ